تو را بجز به تو نسبت نمی توانم کرد
چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟ شب فراق به پایان مگر نمی آید؟ جمال یوسف گل چشم باغ روشن کرد ولی ز گمشده من خبر نمی آید شدم به یاد تو خاموش، آنچنان که دگر فغان ...
چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟ شب فراق به پایان مگر نمی آید؟ جمال یوسف گل چشم باغ روشن کرد ولی ز گمشده من خبر نمی آید شدم به یاد تو خاموش، آنچنان که دگر فغان ...