آیینه طلب کن تا روی خود ببینی
آیینه ای طلب کن تا روی خود ببینی وز حسن خود بماند انگشت در دهانت... - سعدی وبلاگ اشعار شعرای نامی،منتخب اشعار و غزلیات - kimiya
آیینه ای طلب کن تا روی خود ببینی وز حسن خود بماند انگشت در دهانت... - سعدی وبلاگ اشعار شعرای نامی،منتخب اشعار و غزلیات - kimiya
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی می رسد و نمی رسد نوبت اتصال من -سعدی وبلاگ اشعار شعرای نامی،منتخب اشعار و غزلیات - kimiya
مرا خود با تو چیزی در میان هست و گر نه روی زیبا در جهان هست وجودی دارم از مهرت گدازان وجودم رفت و مهرت همچنان هست مبر ظن کز سرم سودای عشقت رود تا ب...
دل دیوانگیم هست و سر ناباکی که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد خرقه گو در بر من دست بشوی از پاکی دست در دل کن و هر پرده...
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم ب...
نشنیدهام که ماهی بر سر نهد کلاهی یا سرو با جوانان هرگز رود به راهی سرو بلند بستان با این همه لطافت هر روزش از گریبان سر برنکرد ماهی گر من سخن نگو...
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهارانکز سنگ ناله خیزد روز وداع یارانهر کو شراب فرقت روزی چشیده باشدداند که سخت باشد قطع امیدوارانبا ساربان بگویید احوال آب چشممتا بر شتر...
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد ای بوی آشنایی دانستم از کجایی پیغام وصل جانان پیوند روح دارد سودای عشق پختن عقلم نمی پسندد فرمان عق...
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی د...