تو آن شعری که من جایی نمی خوانم
نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم کسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم تن یخ کرده، آتش را که می بیند چه می خواهد؟ همانی را که می خواهم، ترا وقتی که میبینم تو ت...
نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم کسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم تن یخ کرده، آتش را که می بیند چه می خواهد؟ همانی را که می خواهم، ترا وقتی که میبینم تو ت...
باید از رود گذشتباید از روداگر چند گل آلود گذشت بال افشانی آن جفت کبوتر رادر افق می بینیکه چنان بالابالدشت هارا با ابر آشتی دادند ؟راستی آیا می توان رفت و نماندراستی ...
عشق شادی ست، عشق آزادی ست عشق آغاز آدمی زادی ست عشق آتش به سینه داشتن است دم همت بر او گماشتن است عشق شوری زخود فزاینده ست زایش کهکشان زاینده ست تپش نبض باغ در دانه ست د...